من، سقا، عمو، علمدار...

تاسوعا روز مباهله است؛ مباهله خدای عشق با همه خداها.

خدای عشق آمده است، فقط با عباس. غریو سر می دهد که اگر در غیرت و  دلیری و مردی و مشتی‌گری و صفا و وفا و برادری و منش و روش، قمری مانند او دارید «هاتوا برهانکم» و «فاتوا بسوره من مثله».

خدای عشق آن‌گاه در سراپرده عرش می‌ایستد و  تابلویی را نقاشی می‌کند که ابوالفضل، عرش و فرش و کبریا و لاهوت و ناسوت و جبروت و ملکوت را ریخته است توی یک مشک و می‌خواهد همه را یک جا بفرما بزند به دختر سه ساله حسین.

آنک دست خدای عشق باز می‌ماند از نقاشی...

و حالا نوبت عباس است. زبان به روضه باز می‌کند که: دختر برادرم! به چشمان پرخونم نگاه مکن. خجالت می‌کشم. مشکم را دریدند، دستانم را بریدند، دیده‌ام را به تیر دوختند، آب را بر زمین ریختند... و حالا من، سقا، عمو، علمدار، فرزند ابوتراب و خاک‌ پای حسین، تشنه یک قطره آب دیده  توام. که این آب دیده، آبروی مرا نگه خواهد داشت تا  ابدالدهر، تا وقتی خدا هست، تا وقتی حسین هست، تا وقتی وفا هست، تا وقتی عشق هست...

نویسنده: محمدمهاجری

۰۷:۱۳ ,۲۷ مرداد ۱۴۰۰

ویدیو

عکس

اینفوگرافی